شعار سال بنیاد پیامبر اعظم(ص)
«عبور از قومیت گرایی افراطی و افراط گرایی مذهبی؛ وحدت و علم اندوزی؛ و رشد اقتصادی»

وقتی ادعای حکومت اسلامی، آتش‌بس را شکست

اساسی‌ترین حرف آقای حکمتیار همیشه «رقابت» بود. از نظر من، او هیچ چیز دیگری نداشت. ما در یک مقطع دیگر تلاش کردیم که آقای مزاری را وادار کنیم جنگ را خاموش کند و از ادامه آن جلوگیری شود. این تلاش‌ها در همان زمانی صورت گرفت که آقای حکمتیار صدراعظم بود. پیش از این وقایع، استاد مرحوم امیرشاه حسنیار که شیعه بود و از آدرس حزب وحدت رئیس دانشگاه کابل(1371-1375) بود، که بعداً(1383-1385) وزیر تحصیلات عالی هم شد. براساس نشست‌ها و مذاکراتی که میان طرف‌ها صورت گرفت، موفق شدیم جنگ را خاموش کنیم و یک آتش‌بس برقرار شود. در آن زمان، مناطق کارته‌سخی و اطراف آن کاملاً ویران شده بود و دانشگاه به‌شدت آسیب دیده بود و خانه‌ها همه خراب شده بودند.
بعد از آن، وقتی ما برای بررسی وضعیت دانشگاه رفتیم، آقای حکمتیار به این بهانه که «صدر اعظم هستم، می‌روم دانشگاه را ببینم و بازگشایی کنم»، وارد کابل شد. درحالی‌که اصلاً درسی وجود نداشت. این فقط یک بهانه بود. به این بهانه آمد. آقای مزاری هم آقای حسنیار را مجبور کرد که برای سخنرانی آقای حکمتیار زمینه‌سازی کند. آقای حسنیار از یک طرف رئیس دانشگاه بود و در برابر دولت مسئولیت داشت و از طرف دیگر نماینده حزب وحدت بود و از این آدرس هم در برابر آقای مزاری مسئولیت داشت. او مجبور شد با من مشوره کند. من به او گفتم که قبول کند و جلسه برگزار شود. درهمین‌حال، آقای ربانی شدیداً مخالف این جلسه بود و به هیچ عنوان قبول نداشت که آقای حکمتیار وارد کابل شود.
آقای حکمتیار به عنوان صدر اعظم اولین کسی بود که سخنرانی کرد. سخنرانی‌اش جالب بود. او رسماً اعلان کرد که «من سی‌وچند سال است مبارزه می‌کنم و این نظام، نظام اسلامی نیست. من خواهان حکومت اسلامی هستم». کلیت حرفش همین بود، این‌که این نظام اسلامی نیست و او حکومت اسلامی می‌خواهد. نگرانی اصلی ما این بود که مبادا این آتش‌بس دوباره خراب شود. بعد از آقای حکمتیار، آقای مزاری سخنرانی کرد. آقای مزاری در سخنرانی‌اش، بدون استثنا گفت که «من تمام حرف‌های آقای حکمتیار را قبول دارم؛ این نظام اسلامی نیست». با این حرف، تمام زحماتی که ما برای خاموشی جنگ کشیده بودیم، پنبه شد و از بین رفت.
بعد نوبت به من رسید که در پایان صحبت کنم و جلسه را ختم کنم. من علیه آقای مزاری چیزی نگفتم. وقتی بلند شدم، گفتم: آقای حکمتیار، یعنی اگر تو رئیس‌جمهور شدی، نظام اسلامی می‌شود، اما اگر صدر اعظم باشی، نظام کفر است؟ دوم؛ اگر این نظام اسلامی نیست، تو چرا صدراعظم شدی؟ به چه دلیل؟
و سوم؛ تو این آیه قرآن را خواندی:«وَ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا.» اما تو که شبانه هزار موشک بر مردم کابل می‌زنی، این پیام اسلامی بودن و این شیوه حکومت اسلامی است که ادعا می‌کنی؟
حرف‌های من خیلی تند بود، اما تمام حرف‌هایم را زدم. بعد از جلسه، وقتی در موتر خود آقای حکمتیار نشسته بودیم و در دفتر آقای مزاری غذا می‌خوردیم، آقای حکمتیار به من گفت:«دیگر هر جا که باشد، حق نداری بعد از من صحبت کنی.» در واقع، جنگ طولانی‌ که آقای حکمتیار با حزب جمعیت داشت، ریشه در همین تفکر او داشت؛ او طرفدار یک حاکمیت مطلقه بود که خودش حکومت کند. کسانی هم که پشت این قضیه بودند، همان‌هایی‌اند که تا امروز هم جنگ‌های افغانستان ادامه دارد. ادعای او همین بود و بس.

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *