دروازه را باز کردم، برایم گفت دستهایت را بالا کن، دستهایم را بالا گرفتم. گفت بنشین، نشستم. سوال کرد اسمت چیست؟ برایش گفتم. در فکر رفتند و گفت شما پدر هادی میباشید؟ گفتم نخیر، گفت شما پدر کی هستی؟ گفتم پدر مهدی. گفت مهدی کجاست؟ گفتم استراحت است. صدا زد مهدی بیا بیرون. مهدی آمد بیرون. مزدوران از مهدی سوال کردند، پسر جان چه کار میکنی؟ گفت: مکتب میخوانم. کدام مکتب؟ مکتب میرویس میدان. ملحدان پرسان کردند؟ آیا شبنامه هم پخش میکنی؟ گفت نخیر. بعد از سوال و جوابها گفت، باید منزلت تلاشی شود. گفتم درست است، اما اطفالهایم را نترسانید و مورد اذیت و آزار قرار ندهید. اگر کدام مدرک و اسنادی پیدا کردید، مرا با خود ببرید. بعد از یک سلسله گفتگو، منزلم را تلاشی کردند. وحشیانه برخورد میکردند و بچههایم را ترساندند.


