سلام بر تو، ای آسمانینژاد
چراغی که افروخت نورِ جهاد
سلام ای چراغِ هدایتگران
فروغِ امیدِ دلِ روزگاران
تو مردِ شجاعت، تو مردِ وقار
نمادِ شکوهی در این روزگار!
تو در خطّ اول، علمدار دین
تو مردی ز جنسِ امید و یقین
تو در خطِّ اول، سپر بر ستم
شکستی غرورِ شبانِ عدم!
زمین از تو آموخت رازی صبور
فلک دید در تو مهتاب و نور
چو شیرِ خروشان، به قلبِ زمین
شدی حامیِ دین، به میدانِ کین
به موجِ هجومِ سیاهی زدی
به قلب فساد و تباهی زدی
تو ماهِ جهاد و سپهرِ شرف
که روشن شد از نورِ تو هر طرف!
تو دریای طوفانشدی بیکران
که در اوجِ ظلمت شدی جاودان
لبت آیهخوان فتح و جهاد
نگاهت شرر به قلبِ فساد
تو در بینِ میدان، عَلَم در کفَت
به دوشت بوّد پرچمِ معرفت
چنانکه نه از زخم و نه از تیرِ کین
تو گشتی سپر، در هجوم و کمین
تو ماه جهاد و سپهرِ زمان
به آفاق و هستی شدی کهکشان
لبت با دعای حسین آشنا بود
نگاهت پر از شورِ کرب و بلا بود
به میدانِ ایمان چو افتاد تیر
تو بودی سپر بر حریمِ امیر
زمین از تو روشن، فلک در غرور
جهان از شکیب تو دارد حضور
جهان، از شکیبِ تو درس آموخته
زمین، در غمت پای تا سر سوخته
تو ماندی چو قلب و چو جانِ وطن
سرافراز و جاوید، در هر سخن
چراغی شدی در مسیرِ هدف
که روشن شود راهِ نسل و شرف!
ز زخمِ جگر، آسمانی شدی
به دردی گران، جاودانی شدی
تو در یادِ ما تا ابد زندهای
تو فریادِ حقی که آیندهای
شهاب از شکوهِ تو الگو گرفت
قلم با حضورتْ تکاپو گرفت
شهاب از جلالتْ به دریا رسید
قلم از نگاهت به معنا رسید
تو رفتی ولی مانده نامت به جا
چراغی شدی روشن و رهنما!
سید محمد باقر کاظمی ‘شهاب’


