سال ۱۳۶۳ بود؛ ایام محرم.
درهٔ سنگلاخ، همان مسجدی که بعدها به پایگاه «حرکت اسلامی» بدل شد، میزبان شبی متفاوت بود؛ شبی که هنوز در حافظهٔ آن دیار زنده است.
در میان جمعیت عزاداران، مردی ناشناس وارد مسجد شد. چهرهاش پوشیده بود و بیهیچ نشانی در صف نماز ایستاد. او حاجآقای هادی بود؛ همان که بعدها به «ابوجهاد افغانستان» شناخته شد. ناشناس آمد، ناشناس نماز خواند و قرار بود ناشناس مرثیه بخواند.
پس از نماز، فرد رابط کنار امام جماعت نشست و آهسته گفت:
«مسافری به مسجد آمده؛ قصد دارد بعد از شما مرثیه بخواند.»
امام جماعت اندکی برآشفت و گفت: «اگر مسافر است، چرا بعد از من؟ بگویید پیش از من مرثیهاش را بخواند.»
فرد رابط چیزی در گوش امام جماعت نجوا کرد؛ نجوا کوتاه بود، اما اثرش عمیق. چهرهٔ امام جماعت آرام شد. سخنش را به پایان رساند و لحظهای بعد، آن مسافر ناشناس بر منبر قرار گرفت.
حاجآقای هادی صورت خود را گشود. سکوتی سنگین مسجد را فرا گرفت. سپس با صدایی بغضآلود گفت:«مادرم مرا هادی نام گذاشت…»
هنوز سخنش به پایان نرسیده بود که صدای غرش طیارهها و هلیکوپترها فضای دره را لرزاند. آسمان تیره شد و بمباران آغاز گردید. اما او منبر را ترک نکرد. مرثیهاش را با شور، ایمان و شجاعتی کمنظیر به پایان رساند؛ گویی صدایش از دل آتش عبور میکرد و به دلها مینشست.
پس از پایان مجلس، حاجآقای هادی از مسجد بیرون شد. بر اسب خود نشست و پیش از آنکه حلقهٔ محاصره تنگ شود، منطقه را ترک کرد.
سالها بعد، امام جماعت آن مسجد میگفت: «تا آن روز، هیچکس با مرثیهاش مرا نگریانده بود؛ اما حاجآقای هادی، آن شب، با مرثیهاش دلم را شکست و اشکم را جاری کرد.»
این، خاطرهای است از مردی که مرثیهاش از بمباران نترسید و اشکش، پیش از گلوله، بر دلها نشست.
یکی از مجاهدین دره سنگلاخ بنام سید قاری
#ابوجهاد_افغانستان
#حاج_آقای_هادی
#خاطره_مجاهدین
#محرم_۱۳۶۳
#دره_سنگلاخ
#مرثیه_در_آتش
#جهاد_و_ایمان


