من قم رفتم. وقتی به قم رسیدم، مسئولین حرکت اسلامی در دفتر مرکزی، بهویژه جناب آقای جاوید، مرا در برابر یک عمل انجام شده قرار داد و اعلام کرد، باید کنگره حزب تشکیل شود و سپس از طریق آن، اعلام رسمی انجام شود. یک جلسه برگزار شد که تقریباً چهل نفر از مسئولین حرکت اسلامی، که صلاحیت داشتند و اعضای شورای مرکزی بودند و در ایران زندگی میکردند، گردهم جمع شدند. علاوهبرآن، حدود دوصد و چند نفر دیگر نیز که بیشتر آنها طلبههای جوان حرکت اسلامی بودند و از جمله افراد شاخص آن، آقای عارف رحمانی و دیگران حضور داشتند، که جمعا دوصد و هفتاد نفر در این جلسه جمع بودند. هدف از این جلسه، که به نام کنگره برگزار شد، این بود که بحث شود آیا حزب وحدت را قبول داریم یا خیر؟ آیا این تصمیم درست است یا نه. وقتی جلسه شروع شد، من در کنار آیتالله محسنی نشستم و بغل دستم آقای جاوید و آقای مصطفوی و دیگران بودند. همه شرکتکنندگان عصبی و ناراحت بودند. جالب این بود که برخی افراد، حرکتیهای دره صوف را به میدان آوردند و هرکدام نمادی برای اعتراض یا انتقاد داشتند. یکی قرآن تیرخوردهای را آورده بود، دیگری چیز دیگری ارائه میداد و سخنرانی میکرد. در خلال صحبتها، تعاریف و اظهار نظرهای عجیب و غریب درباره من مطرح شد. یکی از تعاریف این بود که من بیمار هستم و سؤال میکردند: «چرا، امام بیمار از کوفه آمدی و بعد تسلیم یزید شدی؟ چرا این کار را کردی؟ چرا آن کار را کردی؟» به این ترتیب، هرکس به نحوی توهین، تحقیر و دشنام میداد. گاهی قرآن را بلند میکردند و میگفتند: «ببینید، نصریها قرآن را تیرباران میکنند، تو میروی با نصریها همراه میشوی»! پیشنهاد جمع، بعد از فحاشیها و تحقیرها این بود که به هیچ عنوان سازمان نصر را قبول نداریم مگر اینکه رهبری آیتالله محسنی را قبول کند. آنها تعبیر میکردند که نصر یزید است، نصر ابنزیاد است، نصر فلان است؟ ولی اگر رهبری آیتالله محسنی را قبول کند، آن را میپذیرند و اگر نپذیرد، قبول ندارند. من با حاجی آقا(آیتالله محسنی) شوخی میکردم که این نصریها یزید هستند، فقط تو را با خود ببرند، خوب است، درغیرآن بد؛ به همین شوخیها جلسه ادامه یافت. جلسه تقریباً چهل دقیقه طول کشید و اکثریت علیه من بودند. تنها آقای عصمتاللهی و چند نفر دیگر، تأکید کردند که موضوع را بررسی کنیم. بیشتر جمعیت، شامل طلبههای جوان، همه یک حرف داشتند و فقط فحاشی و دشنام میدادند و من را امام بیمار و همراه یزید معرفی میکردند. سپس، با اجازه حاجی آقا، من خواستم صحبت کنم تا حداقل از دیدگاه خودم و از داخل افغانستان توضیح دهم. حاجی آقا اجازه داد پنج دقیقه صحبت کنم، اما من گفتم یک ساعت طول میکشد. نهایتاً با توافق، پانزده دقیقه صحبت کردم. من پشت معلمزاده رفتم که درحال یادداشت مصوبات بود. از آقای معلمزاده خواستم کتاب را نشان دهد. وقتی کتاب را نشان داد، گفتم: در خانه آقای رضایی در زاویه(قم)، شما فیصله نکردید که باید در حزب وحدت بروید. این فیصله را همه اعضای شورای مرکزی امضا نکرده است. سپس نوبت رسید به جناب آقای جاوید و گفتم: «آقای جاوید! مگر نگفتی من حرکت اسلامی را یک تخم مرغ میکنم و به دیوار میزنم؟ مگر نام شورای عالی نظارت را خودت نماندی؟ گفت: ماندم. من گفتم: وقتی تمام شرایط را قبول کردی، امضا نکردی؟ گفت: امضا کردم. من گفتم: تو برای من نامه ندادی تا در پایگاههای حرکت اسلامی ابلاغ کنم و اعلام شود که حرکت اسلامی دیگر خاتمه یافته و حزب وحدت قابل قبول است. من ده دلیل مستند بر این موضوع بیان کردم. البته تمام اسناد و نامهها، از جمله نامههای آقای جاوید و آیتالله محسنی و مصوبات جلسه خانه آقای رضایی، در اختیار من بود و ثبت شده بود. پس از پایان صحبتهای من، لحظاتی سکوت برقرار شد. سپس آیتالله محسنی به جایگاه رفت و حدود چهل دقیقه سخنرانی کرد. از این چهل دقیقه، تقریباً سی و پنج دقیقه درباره من صحبت کرد و تأکید نمود که: «تو امالمصائب هستی، تو مادر حرکت هستی، تو افتخار حرکت هستی، تو تنها شخصیت مقاوم هستی». بعد گفت: من بهعنوان یک پیرمرد تقاضا میکنم اجازه داده شود یک بار دیگر با شورای مرکزی مشورت شود تا تصمیم نهایی درباره شرطهای حزب وحدت گرفته شود و همه اعضا در آن مشارکت کنند….


