ان شب ستاره ها نور رخش پریده بود
گمانم که حادثهای در فال دیده بود
هریک به جستجوی راه ثواب میدوید
بهر دعای خیر، دست از آستین، کشیده بود
غم نامهای سرود، کوه پایه های شهر ما
برسنگ و خاک این دیار عاشقانه دویده بود
سنگریزه ها از همت او حرف میزند زیرا
بر قله های افتخار با پای دل دویده بود
او شمع جمع ما بود درد آشنای ملت
وز یار آشنا، یارب چرا رمیده بود
سردار سر فراز و محبوب قلب مردم
در تار و پود خاک ما با جان و دل تنیده بود
آن شب چه غصه ناک بود بر مردمان کشور
که ناگهان پیامی زانسوی شهر رسیده بود
دیدم جوان دردمند سرشک دیده میبارید
او مرگ مجاهدی را از قاصدی شنیده بود
در آه سوزناک او مردی جلوه مینمود
او هادی زمان که از دست ما رفته بود
محمدعلی عظیمی
#ابوجهاد_افغانستان
#سید_محمدهادی_هادی
#شعر_مقاومت
#محمدعلی_عظیمی
#یاد_مجاهد


