حدود شش سال پیش، درست یک سال از آغاز همکاریام با بنیاد پیامبر اعظم(ص) میگذشت. روزی، با چند مکتوب از مسئولین ولایتی دفتر، به محضر حضرت حاج آقا رفتم تا برای امضاء تقدیمشان کنم. مثل همیشه، با همان لبخند گرم و نگاه پدرانهاش از من استقبال کرد. کنارشان نشستم و ایشان با طمأنینهای خاص، یکییکی مکتوبها را امضاء فرمودند.
پس از پایان کار، نگاهی مهربانانه به سویم انداخت، لبخندی زد و با لحنی صمیمی و شیرین فرمود:
«بچیم، تو هم اینجا ریش کشیدی!».
این جمله، که به ظاهر ساده بود، در جانم نشست؛ اشارهای داشت به روزهای نوجوانیام، و اینکه چگونه در مسیر خدمت به مردم، پایم به این راه باز شد و در کنار ایشان، پخته و مسئولتر شدم.
این جملهی بهیادماندنی، همراه با مهربانیهای بیدریغ و توجهات پدرانهی حاج آقا، هیچگاه از خاطرم محو نخواهد شد. در سالهایی که در کنار آن ابرمرد تاریخ ابوجهاد افغانستان بودم، به چشم خویش دیدم که چگونه شب و روز برای مردم خویش میکوشید؛ برای تحکیم وحدت ملی، تقویت اخوت اسلامی، و خدمت بیمنت به محرومان.
دفتر کارش، خانهی امید بود؛ هر روز میزبان دهها تن از علما، فرهیختگان، چهرههای مردمی و اقشار مختلف جامعه. بسیاری از بزرگان علمی و اجتماعی امروز، روزگاری در کنار حضرت حاج آقا بودهاند و از مکتب تربیتیاش بهرهمند شدهاند.
من نیز، همچون صدها و بلکه هزاران جوان دیگر، پس از فراغت از صنف دوازدهم، به خدمت حاج آقا رسیدم. سالها در کنار ایشان آموختم، تجربه اندوختم، و از رهنمودها و نصیحتهای پدرانهاش بهرهمند شدم. او نهفقط یک رهبر سیاسی و اجتماعی، بلکه معلمی دلسوز و پدری مهربان بود.
پس از رحلت آن مرد بزرگ، جای خالیاش نهتنها در بنیاد، که در معادلات سیاسی و اجتماعی کشور نیز محسوس شد. اما یاد و نامش، منش و روشش، و مکتب اخلاق و خدمت او، در دل و جان پیروانش زنده است و همچنان ادامه دارد.
آرزوی قلبیام این است که خداوند متعال، پاداش آن همه تلاش صادقانهاش را با همنشینی در جوار جدّ بزرگوارش، حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)، عطاء فرماید.


