خاطرهای از زبان یاور حاجآقای هادی ابوجهاد افغانستان
از روزهایی که در کنار حاجآقای هادی ابوجهاد افغانستان بودم، خاطرهای در ذهنم مانده است که هرگز فراموشش نخواهم کرد؛ خاطرهای از مردی که محبت برایش یک سخن نبود، بلکه شیوهای از زندگی بود.
با آنهمه مسئولیت، مشغله و گرفتاریهایی که بر دوش داشت و با وجود شرایط دشوار جسمی و خستگیهایی که گاه توان حرکت را از او میگرفت، یک کار را هیچگاه از یاد نمیبرد: عیادت از مریضان و احوالپرسی از آنان.
هرگاه خبر میشد یکی از دوستان، آشنایان، همکاران یا حتی کسی از اقوام دور بیمار شده است، برایش مهم نبود که راه چقدر دور است، وقت چقدر تنگ است و جسمش چقدر خسته؛ میگفت: «باید برویم، شاید همین عیادت، دل یک بیمار را روشن کند.»
گاهی خودِ او نیازمند استراحت بود، اما وقتی میشنید بیماری در بستر افتاده، گویی خستگی را فراموش میکرد. به عیادت میرفت، کنار بستر بیمار مینشست، احوالش را میپرسید، برایش دعا میکرد و با چند کلمه محبتآمیز، امید را به دل او بازمیگرداند.
این رفتار برای حاجآقای هادی تنها یک رسم اجتماعی نبود؛ او عیادت از بیمار و صلهرحم را از سیره و اخلاق پیامبر اکرم ﷺ میدانست. باور داشت که مسئولیت و رهبری، انسان را از مردم دور نمیکند؛ بلکه باید او را به دردهای مردم نزدیکتر سازد.
آنچه برای من بسیار آموزنده بود این بود که در روزهایی که خودش با دشواریهای جسمی دستوپنجه نرم میکرد، باز هم غم دیگران را بر رنج خویش مقدم میداشت. او نشان داد که بزرگی انسان به میزان امکانات و آسایش او نیست؛ به اندازه دلی است که برای دیگران میتپد.
سیدعلی موسوی


