ابوجهادِ وطن، صدای برادریست،
پُلِ میانِ دلها، راهِ همدلیست.
نه تاجِ قوم به سر داشت، نه پرچمِ نفاق،
دلش به وسعتِ افغانستان، روشن و شفاف.
دستش به سوی هر قبیله دراز بود،
در چشم او، همه مردم، یکنفس و یکراز بود.
نه مرزِ تنگِ تعصب، نه دیوارِ کینهها،
نگاهش باغِ وحدت، لبریزِ گلِ صلح و صفا.
پشتِ قوم و تبار، به انسان پناه داد،
به زخمخوردهی وطن، مرهمِ نگاه داد.
هر که در این خاک رنجی به دل میکشید،
در سایهی مهر او، امیدی تازه میرویید.
اگر هزار زبان، یک دعا را صدا زد،
اگر هزار دل، به یک قبله رو نهاد،
از اخوتِ تو آموخت این سرزمینِ کهن
که «ما» شدن، راهِ نجاتِ فرداهای وطن.
ای ابوجهاد! نامت اگر بماند به یاد،
بهخاطرِ وحدتیست که در دلها کاشتی و داد.
نه از برای یک قوم، که برای همهی وطن،
تو فصلِ آشتی بودی، در کتابِ رنجِ وطن.


