شعار سال بنیاد پیامبر اعظم(ص)
«عبور از قومیت گرایی افراطی و افراط گرایی مذهبی؛ وحدت و علم اندوزی؛ و رشد اقتصادی»

وزیران در کابینه، تفنگ‌ها در میدان؛ کابل می‌سوخت و ما جنازه‌ها را جمع می‌کردیم

 

یکی از فرماندهان حزب وحدت اسلامی برای انتقال وسایلی که از غرب کابل جمع کرده بود، با فرماند‌هان جمعیت اسلامی هماهنگ شده بود. این وسایل حدود چند میلیون دالر قیمت داشت. وقتی که یک قوماندان از طلا صحبت می‌کرد؛ به کیلو نبود، به سیر حساب می‌کرد. که مثلا: «تو چقدر طلا داری؟» او می‌گفت: «من سه سیر طلا دارم، زیاد طلا ندارم.» گاهی برای بردن لین‌های برق، تانک‌ها را می‌آوردند، از زیر زمین این لین‌های هزار لینی که تمام آن مس بود را می‌کشیدند، بعد آب کرده و سودا می‌کردند. از این قبیل قضایا بود، که خدا آن جنگ‌ها را، آن روزگار و آن شرایط را دیگر نیارد.
بعد، همین قوماندان چندین موتر وسایل مهم جمع کرده بود و با هماهنگی فرماند‌هان جمعیت اسلامی از طریق گردنه باغ‌بالا انتقال داد. وقتی که آن طرف رسید، فرماندهان جمعیت به سادگی او را کشت و وسایل را از او گرفت. یعنی فرماندهان احزاب با این‌که با یکدیگر در جنگ و درگیری بودند، اما ارتباط خود را داشتند. این جنگ‌ها بسیار جنگ‌های خطرناک بود، بسیار وحشتناک بود، بسیار مصیبت‌بار بود. مشکلات مردم بیش از حد بود. من هیچ فراموش نمی‌کنم که تعداد زیادی از اهالی کارته‌سخی بر اثر بی‌آبی، که آب برای‌شان نرسید جان دادند، نان برای‌شان نرسید جان دادند. برای بردن جنازه‌شان کشته شدند. برای گپ‌های بسیار مفت کشته شدند.
آن زمان من یک موسسه داشتم به‌نام «سیمای شاهد» که کار عمده‌اش ختم درگیری و جنگ‌ها، جمع‌آوری شهدا، انتقال مجروحین و کمک به بی‌جا شدگان و مهاجرین بود. وقتی که من هر روز جنازه را جمع می‌کردم؛ از شیعه را به غرب کابل می‌آوردیم و سنی را به شرق کابل می‌فرستادیم و مجروحین را به صلیب سرخ منتقل می‌کردیم. من ده‌ها حلقه فیلم از آن شرایط داشتم، که متأسفانه وقتی نوبت سوختاندن خانه من رسید، آن‌ها همه از بین رفت.
به هر صورت، جنگ‌ها به همین مبنا بود. ولی به حدی برخی فرماندهان و احزاب افسارگسیخته حرکت می‌کردند که اصلا تعجب می‌کردیم. چهار وزارت مربوط به حزب وحدت اسلامی و بیشترین نیرو و سهم را به‌عنوان والی، معین، سفیر و… از جامعه تشیع در دولت داشت، اما هم‌زمان با دولت می‌جنگید. خبرنگار بی‌بی‌سی در هرات از آقای محمدحسن جعفری، یکی از مسئولین حزب وحدت پرسیده بود، کجا می‌روی؟ گفت می‌روم تا حق خود را بگیریم. گفته بود، شما چه می‌خواهید؟ مثلا به شما چه برسد خوب است؟ گفت: باید به مردم ما یک وزارت کلیدی برسد. خبرنگار پرسیده بود، وزارت کلیدی را تعریف کن، کدام وزارت کلیدی است؟ می‌گفت وزارت نفت باید از ما باشد. وزارت نفت را باید به ما بدهند.
در‌حالی‌که او در ایران زندگی کرده بود و کلان شده بود، فکر می‌کرد که در افغانستان هم نفت و هم وزارت نفت دارد. آن زمان ما نفت، به اصطلاح، تیل را در آفتابه تقسیم می‌کردیم، و یا به اصطلاح در گیلن تقسیم می‌کردیم. او هم به محضی که از مرز داخل می‌شد، حق ‌طلب می‌کرد و حق‌شان هم این رقم بود که باید وزارت کلیدی باشد، و آن وزارت کلیدی هم الا و لابد وزارت نفت باشد. به این شکل خواسته‌ها بود. جالب بود؛ این کشتار، این جنگ، این جدل، این مصیبت، این اسارت، این دربه‌دری… این‌ها به حدی تند شده بود که هیچ‌کس نمی‌پرسید که ما از چه کسی حق می‌خواهیم؟ جنگ با کی است؟ ما چه می‌خواهیم؟
وزیران کل اقوام در کابینه حضور داشت، باوجوداین، دوستم درگیر بود و جنگ مسلحانه داشت. ولی وزیرانش در کابینه بود. حزب اسلامی جنگ داشت. چهارآسیاب در اختیار حکمتیار بود، ولی جایگاهش در خود صدارت بود. نیروهای نظامیش در داخل صدارت بود. وزیرانش هم در کابینه بود و هم‌زمان جنگ می‌کرد. حزب وحدت هم جنگ داشت و هم حق می‌خواست و درگیر بود، ولی تمام وزیرانش در داخل کابینه بود، که بسیار داستان‌های عجیب و غریب دارد. گاهی همین وزیران از حق حزب وحدت در داخل کابینه دفاع می‌کرد، صحبت می‌کرد، ولی هم‌زمان جنگ می‌کردند و جنگ به شدت جریان داشت. هرکس حرف خود را می‌زد و چور و چپاول در کابل جریان داشت. کابل ویران شد. دربه‌دری‌ها در کابل بود و کابل را تقسیم و تکه تکه کرده بودند.

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *