شعار سال بنیاد پیامبر اعظم(ص)
«عبور از قومیت گرایی افراطی و افراط گرایی مذهبی؛ وحدت و علم اندوزی؛ و رشد اقتصادی»

گاهى در ایامدرگیری‌های کابل

گاهى در ایامدرگیری‌های کابل، به‌ویژه در دشت‌برچی، تا یک‌هزار مرمی راکت یا موشک بر شهر فرودمی‌آمد. در دشت‌برچی، این راکت‌ها مستقیم بر خانه‌های مردم اصابت می‌کرد. تنهانعمتی که نصیب مردم گرسنه و مظلوم دشت‌برچی و کابل شده بود، این بود که خانه‌های‌شانپخته نبود، بلکه از گل و خاک ساخته شده بود. همین ویژگی باعث می‌شد که خانه‌هاکاملاً ویران نشوند و مردم از مرگ حتمی نجات پیدا کنند. اگر خانه‌ها پخته می‌بود،بسیاری از مردم زیر آوار دفن می‌شدند. در واقع، همین سادگی خانه‌های گِلی سبب زندهماندن مردم شده بود. این جنگ‌های خونین هیچ حساب و معیاری نداشت. جالباست که در همان روزها، استاد ربانی را خواستند تا مراسم تحلیفش را انجام دهد. مندر آن زمان وزیر زراعت بودم. استاد ربانی به من گفت: امشب صدراعظم کشور به کابل می‌آیدو مراسم تحلیف در کانتینینتال برگزار می‌شود. گفت حتماً برای شام خود را برسانید.ما رفتیم و هنگام شام در آن‌جا حضور یافتیم. آقای حکمتیار به عنوان صدراعظم آمدهبود. ما نیز به عنوان اعضای کابینه در مجلس نشسته بودیم. پس از مدتی گفتند: استادربانی می‌رسد. برای استقبال او از جای خود ایستاد شدیم. هنگامی که استاد ربانیوارد محوطه شد، اولین موشک در پشت سر همان هوتل، در تپه‌ی مجاور، اصابت کرد. صدایوحشتناک انفجار بلند شد و شعله و دود از بالای سر ما گذشت. استاد ربانی به‌سرعتوارد هوتل شد. چند لحظه بعد، دومین موشک نیز از بالای سر ما گذشت. همه از ترس جانخود فرار کردند. من چون مجروح بودم و عصا در دست داشتم، در پشت یک ستون ایستادم و پناهگرفتم. چند دقیقه‌ای همان‌جا ماندم تا اینکه رئیس هوتل، که مرا می‌شناخت، آمد ووقتی مرا دید، گفت: «تو کجا ماندی؟ زود بیا پایین. مرا گرفت و به زیرزمینی برد کهدر یکی از اتاق‌های آن، همه جمع بودند. استاد ربانی، آقای حکمتیار، آقای سیاف،برخی از رهبران دیگر، مسئولان و وزرا همگی آن‌جا بودند. وقتی من وارد شدم، دیرتراز دیگران رسیده بودم. حکمتیار با تعجب گفت: «تو خیلی دیر کردی، کجا بودی؟» گفتم:من همان بالا ایستاده بودم. کاش تو هم ایستاد می‌شدی تا می‌فهمیدی راکت یعنی چه!شبی که هزاران راکت را بر سر مردم کابل می‌فرستی، ای کاش یک بار خودت هم زیر صدایراکت قرار می‌گرفتی تا بدانی راکت چه درد و ویرانی‌ای دارد. وقتی این را گفتم، همهخندیدند، اما آقای حکمتیار به‌شدت ناراحت شد و فکر کرد که من به او توهین کرده‌ام.گفتم: نه، من قصد توهین ندارم. فقط می‌خواهم وظیفه‌ام را انجام دهم و به تو بگویمکه درد راکت و انفجار خانه‌های مردم چیست. کاش تو هم آن‌جا بودی تا می‌دیدی معنیواقعی انفجار در این کشور چیست؟…

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *