پدرم از شهدای دوران شوروی بود. سالها بود مادرم برای گرفتن حق شهید، بین ادارات مختلف رفتوآمد میکرد، اما بهخاطر لهجهاش یا اینکه از هلمند آمده بودیم، بعضیها ما را جدی نمیگرفتند. بالاخره، با چند سند و هزار امید، خودم همراه مادرم راهی کابل شدیم. وارد وزارت شهدا و معلولین که شدیم، انتظار داشتیم یک فضای رسمی، تشریفاتی و پر از واسطهبازی ببینیم. اما برخلاف آنچه تصور میکردیم، یک مرد با لباس ساده، لنگی سیاه و چهرهای آشنا، میان مردم بود. با مردم با صمیمیت و مهربانی صحبت میکرد. یکی گفت: او وزیر جدید است و برخوردش با دیگران فرق میکند. باورم نمیشد. وزیر، بدون خدم و حشم؟ بدون اتاق جدا؟ بیواسطه با مردم؟ پیش رفتم، سلام کردم. جواب داد با لبخند و گفت: از کجا آمدی؟ گفتم: از هلمند، ولسوالی گرشک. گفت: شما فرزندان شهید هستید، و این وزارت، خانه شماست. این خاک به خون پدرتان آزاد مانده. مادرم بغض کرده بود. آرام گفت: حاجی صاحب، ما اهلسنت هستیم. بعضی جاها به ما میگفتند کار ما به پیش نمیرود. چشمان حاج آقا پر اشک شد. با صدای آرام ولی قاطع گفت: شهید، شهید است؛ چه سنی، چه شیعه، چه تاجک، چه پشتون، چه هزاره و ازبیک. ما مسئول همه مردمیم، نه یک دستهی خاص. خودش اسناد ما را گرفت و به مسؤول مربطه داد و گفت: کار این خانواده باید همین امروز تمام شود. نه بهخاطر من، بلکه بهخاطر خون شهید. در کمتر از دو ساعت، کار ما پیش رفت. هیچ رشوهای، هیچ واسطهای، هیچ نگاه تحقیرآمیزی در کار نبود. وقتی از وزارت بیرون شدیم، مادرم زیر لب گفت: این مرد، نه فقط وزیر، بلکه یک پدر بود برای یتیمان شهدا. آن روز فهمیدم که هنوز میشود به مسئولینی امید داشت که برای قوم و مذهب مردم خط نمیکشند؛ بلکه مردم را با دردشان، با کرامتشان میبینند. ۲۸ سرطان ۱۴۰۴ کمیته رسانه بنیاد پیامبر اعظم(ص)


