در سال ۱۳۸۳ هجری خورشیدی، زمانیکه هنوز نوجوانی کمتجربه و ناآشنا با فضای رسمی و اداری جامعه بودم و هیچکس مرا نمیشناخت، همراه با مادربزرگم به جستوجوی حق و حقوق پدر شهیدم برخاستیم. بدون آشنایی و ارتباطی خاص، تنها با انگیزهای برخاسته از درد مظلومیت و آرزوی احقاق حق، به چندین اداره و دفتر مراجعه کردیم. اما پاسخها عمدتاً منفی بود؛ بیتوجهی و سردیِ اطراف، تلخی پیگیریها را دوچندان میکرد. در همین مسیر پرمشقت، روزی کسی نشانی از حاج آقای هادی را داد و گفت: ایشان را پیدا کنید، مشکل شما حل میشود. به دفترشان در کارته سه، نزدیک سرک شورا مراجعه کردیم. با ورود به دفتر، با چهرهای آرام و پرهیبت روبهرو شدیم. پس از احوالپرسی، مادربزرگم گفت:«ما برای یاری گرفتن در راه دریافت حقوق فرزند شهیدم آمدهایم و این پسر صغیرش است». حاجآقا نهتنها با گشادهرویی و احترام، ما را پذیرفتند، بلکه با مهربانی، شنوندهی دقیق ما بودند. بدون ذرهای تردید یا تأخیر، قدم در مسیر همراهی گذاشتند؛ کمک و راهنماییهای دقیق، دلگرمکننده و دلسوزانهی ایشان چراغی شد در تاریکی روزهای سردِ بیکسی و بیپناهی ما. کمکهایی که صرفاً اداری یا فرمی نبود، بلکه از سر فهم عمیق درد یک خانوادهی شهید، از جنس وفاداری به آرمانهای جهاد و فداکاری بود. آشنایی ما با آن مرد بزرگ، از همانجا آغاز شد؛ آشناییای که ریشه در صداقت، اخلاص و مردمداری داشت. حاجی عصمتالله خنجری


